جمعه 06 اردیبهشت 1398 06:11
راهی برای عبور از بحران
در بهار سال ۲۰۱۲ ستاد انتخاباتی اوباما تصمیم به قطع همکاری با موسسه بین کپیتال (Bain Capital) گرفت که یک شرکت هولدینگ خصوصی است و تخصص آن تامین سرمایه برای بنگاه های اقتصادی است.
راهی برای عبور از بحران         
  

● اوباما، آری یا نه؟

در بهار سال ۲۰۱۲ ستاد انتخاباتی اوباما تصمیم به قطع همکاری با موسسه بین کپیتال (Bain Capital) گرفت که یک شرکت هولدینگ خصوصی است و تخصص آن تامین سرمایه برای بنگاه های اقتصادی است.

البته، چندین مورد نیز وجود دارد که بین کپیتال برای رسیدن به سود هدفگذاری کرده بود، اما در نهایت به ورشکستگی بنگاه انجامید.

بنابراین دلایل زیادی برای حمله به شرکت بین کپیتال و موسس آن میت رامنی (تاجر آمریکایی و نامزد حزب جمهوری خواه برای ریاست جمهوری ایالات متحده) وجود دارد و کاملا واضح است که این دلایل سیاسی هستند. یک دلیل مهم آن است که، این شرکت برای تد کندی (Ted Kennedy )، فعالیت می کرده است و دلیل دیگر موضوعاتی است که رامنی در مبارزات انتخاباتی خود مطرح کرده، ادعای او این بود که به عنوان یک تاجر موفق می تواند اقتصادی را که اوباما توانایی هدایت آن را نداشته، از بحران کنونی رهایی بخشد.

با این حال، همان طور که ما نیز در این بررسی نوشته ایم، دو نفر از سیاستمداران برجسته حزب دموکرات، گام در راه تضعیف پیام اوباما نهاده اند. نفر اول که کوری بوکر(Cory Booker) شهردار شهر نیوآرک است، حمله به شرکت های خصوصی را عملی «تهوع آور» عنوان کرده است و نفر دوم نیز بیل کلینتون است که از موسسه رامنی تحت عنوان «موسسه ای تمام عیار» یاد کرده است. (او بعدها با اوباما همراه شد و گفت که ریاست جمهوری رامنی خطرناک خواهد بود).

شرایط چگونه است؟ پاسخ نشان دهنده عمق ناامیدی چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه اقتصادی – در سال های ریاست جمهوری اوباما است.

در سال ۲۰۰۸، هنگامی که اوباما انتخاب شد، بسیاری از ترقی خواهان، مشتاقانه به دنبال بهبود شرایط و بازخوردها از دوران جدید بودند. وضعیت اقتصادی، کاملا مشابه گذشته بود. همانند دهه۱۹۳۰ که یک سیستم مالی بیمار، منجر به بدهی های بیش از حد بخش خصوصی و در نهایت بحران مالی شده بود، رکود حاصل از آن (که همچنان تا به امروز ادامه دارد، البته نه به شدت گذشته)، شرایط را تا حدودی مانند گذشته نشان می دهد. پس چه دلیلی وجود دارد که سیاست ها و سیاستمداران نتایجی همانند گذشته نگیرند؟

اما با وجود اینکه اقتصاد در حال حاضر ممکن است شباهت های بسیار زیادی با دهه ۱۹۳۰ به همراه خود داشته باشد، صحنه سیاسی این گونه نخواهد بود، چرا که نه دموکرات ها و نه جمهوری خواهان، مانند گذشته نیستند. ریاست جمهوری آینده تا حدودی به نفع اوباما و حزب دموکرات خواهد بود که آن هم عمدتا به دلیل منافع ناشی از بحران مالی و عملکرد بوکر و کلینتون در این حزب است. در همین حال، جمهوری خواهان به افراطیونی تبدیل شده اند که تفکرات سه نسل قبل از خود را قبول ندارند، اوباما با مسائلی اقتصادی روبه رو شد که بسیاری از جمهوری خواهان نیز در کنگره به آن رای دادند.

این تغییرات به وجود آمده در احزاب سیاسی آمریکا، توضیح دهنده این دو موضوع است که اولا چرا نباید در انتظار راهکار جدیدی برای حل بحران باشیم و ثانیا چرا پاسخ های سیاسی داده شده به رکود طولانی مدت اقتصادی، ناکافی بوده است. ورود برخی از اعضای وال استریت به حزب دموکرات و اثرات مخرب آن بر سیاست، موضوعات اصلی مورد بحث شیبر (Noam Scheiber) هستند. چگونه تیم اوباما، روند بازیابی و حرکت رو به جلو را با شکست مواجه کرد و محاسبات داخلی تیم اقتصادی اوباما از نخستین روزهای ریاست جمهوری تا اواخر سال ۲۰۱۱، بی نتیجه ماندند.

شیبر با پرداختن به بحث چگونگی نفوذ وال استریت در راس تیم اقتصادی، شروع می کند. در بدو امر، شیبر به ما می گوید: ستاد انتخاباتی اوباما در مورد مسائل سیاسی، بر نظرات و مشورت های «دانشگاهیان، روشنفکران و پس از آن بوروکرات ها» تکیه دارد. افرادی مانند اوستان گلوسبی(Austan Goolsbee)، استاد جوان اقتصاد از دانشگاه شیکاگو و (Paul Volcker) هشتاد ساله و رییس سابق فدرال رزرو، اما از ماه سپتامبر سال ۲۰۰۸، یک گروه اقتصادی دیگر شکل گرفت و وارد عرصه رقابت برای نفوذ شد، اکثر اعضای آن را همکاران سابق روبین (Robert Rubin) وزیر سابق خزانه داری در دولت کلینتون، تشکیل می دادند. روبین پیش از پیوستن به دولت کلینتون، یکی از اعضای گلدمن ساکس بوده و پس از دولت کلینتون به عنوان مشاور و سپس رییس سیتی گروپ، مشغول به کار بوده است.

این گروه، اخیرا جایگزین تیم اولیه شده اند. به عنوان مثال، فردی که موظف به بررسی شرایط و اوضاع اقتصادی شده بود، جیسون فورمن، عضو باتجربه اقتصاددانان واشنگتن که پروژه همیلتون را کلید زد، بود. فردی با تفکرات نئولیبرالی که توسط روبین مورد حمایت قرار گرفت و روابط دوستانه ای نیز با سرمایه داران دموکرات داشت. نفر بعد مایک فرومن، مشاور رابین در دوران تصدی وزارت خزانه داری که پس از آن به همراه روبین به سیتی گروپ رفت، ریاست تیم انتقالی اوباما را عهده دار شد. او کسی بود که لری سامرز و تیم گایتنر را به عنوان کاندیداهای وزارت خزانه داری معرفی کرد. سامرز، اقتصاددان دانشگاه هاروارد و معاون سابق وزارت خزانه داری (رابرت روبین)، که سبب موفقیت رابین در وزارت خرانه داری شده بود و همچنین به عنوان مشاور در صندوق های تامینی وال استریت، مشاور ارشد اقتصادی اوباما و مدیر شورای اقتصاد ملی، فعالیت های گسترده ای داشته است. گایتنر نیز به عنوان مشاور و همکار سامرز در وزارت خزانه داری کلینتون فعالیت کرده و بعدها رییس فدرال رزرو بانک نیویورک شده بود، در واقع او یکی از سه نفری بود که بزرگ ترین بانک کشور را در بحران پاییز ۲۰۰۸ نجات داده بودند. همانطور که شیبر می نویسد: «اوباما با قرار دادن مایک فرومن به عنوان مسوول گزینش افراد، انتخاب اعضای هیات دولت خود را به طور کامل تحت تاثیر فرومن قرار داده بود.»

تسلط افکار و ایده های روبین در دولت جدید باعث شوکه شدن بسیاری از ترقی خواهان شده بود تا آنجا که بسیاری از طرفداران و حامیان کلینتون از طرفداری از قانون گلاس استیگال (Glass Steagall) که توسط رابرت روبین به شدت مورد حمایت قرار داشت، سر باز زدند، اما با مخالفت پل ولکر روبه رو شدند و در نهایت این مساله سبب ارتباط بیش از حد دوستانه بین دولت کلینتون و وال استریت شد. درست است که قانون گلاس استیگال در دوران رکود بزرگ باعث منع اختلاط معامله اوراق بهادار و سپرده بیمه شده، در شرکت های بزرگ شده بود اما نتوانست مانع از انفجار سال ۲۰۰۸ وال استریت شود. در عوض، سطح فوق العاده بالای اثرات اهرمی در بانک های سرمایه گذاری مانند لمان و مریل لینچ (Lehman and Merrill Lynch) را سبب شد و همچنین باعث شکل گیری پرتفوی بزرگی از وام های رهنی بدون پشتوانه سپرده ای در بانک ها و بانک مرکزی آمریکا شد که از آن به عنوان چاشنی انفجار در وال استریت یاد می کنند. اما ترقی خواهان حق داشتند احساس کنند که وال استریت به صورت خطرناکی در حال خارج شدن از کنترل است و در حال حاضر همه مردم آمریکا بهای سنگین آن را پرداخت خواهند کرد.

اکنون این نگرانی ها به گوش های ناشنوای دولت جدید نیز می رسد. همانطور که شیبر بیان می کند، وقتی یک سناتور دموکرات نسبت به این مطلب اعتراض خود را بیان کرد که این تیم به رهبری گایتنر و سامرز در طول سال های دهه ۱۹۹۰ دلسوزی بیش از حدی نسبت به وال استریت از خود نشان داده اند، اوباما نگرانی او را رد کرد و در ادامه گفت که «او به افرادی نیاز دارد که بتواند در مواقع بحرانی روی آنها حساب کند. علاوه بر این، آنها نسبت به گذشته تغییر کرده اند.»

آیا می توان گفت که اینها به نوعی توطئه بوده اند؟ خیر، طبق توضیحات شیبر، این رفتارها بی هدف اما بسیار پیچیده بودند. قسمتی از آنها به نیاز اوباما برای به دست آوردن تجربه و اعتبار فوری، در میانه اوضاع بدترین بحران مالی از زمان رکود بزرگ، باز می گردد و قسمتی از آن نیز به علت سهل انگاری اوباما در مورد دیدگاه ها و عکس العمل های سیاسی بود. اما این مساله کاملا روشن است که شخصیت و خلق و خوی اوباما نقش مهمی در هماهنگی بخت و اقبال او با تفکرات و طرفداران روبین بازی می کند، شیبر بر اساس مشاهدات خود عنوان می کند، اوباما و گایتنر دوران کودکی مشابهی را طی کرده اند و سبک رفتاری آنها از نوع «خود کوچک بینی و اعتماد به نفس پایین» است و سبب اجتناب از درگیری مستقیم شده است. بدون شک همه ستاره های تیم اقتصادی اوباما، دیدگاه ها و نظرات او را تایید می کنند و همانطور که شیبر اشاره می کند «او تشنه تایید دیگران است». اما در حالی که این تیم ممکن است دائما نظرات فکری اوباما را تایید کنند به این معنی نیست که به او مشاوره بسیار خوبی می دهند. در نهایت، پاسخ اوباما به بحران مالی غیر قابل قبول و ناکافی بود: وال استریت کمک مالی سخاوتمندانه ای را دریافت کرد، در حالی که کارگران و مالکان خانه های رهنی بانک ها، تنها شامل طرح های ضعیفی شدند که اساسا قرار بود محرک باشند و سبب کاهش بدهی های آنها گردند.

این مطلب کاملا درست است که همه اعضای تیم، مرتکب اشتباه نشده اند. ما در حال حاضر به طور خاص می دانیم که کریستینا رومر، استاد دانشگاه برکلی، سرپرست شورای مشاوران اقتصادی اوباما، از ابتدا برای ایجاد تحرک اقتصادی بسیار بزرگ تری در دولت کنونی پیشنهاد شده بود. اما رومر کنار گذاشته شد و لری سامرز – کسی که در مورد نشان دادن استعداد ها و سوابق خود هیچگونه کوتاهی نمی کند – حکم گوش های شنوای اوباما را پیدا کرده بود. در اصل موضوع تفاوت زیادی وجود ندارد، هنگامی که سامرز کلاه آکادمیک خود را بر سر می گذارد و از اقتصادی کینزی و دیدگاه های آن حمایت می کند، چهره متفاوتی از رومر را نشان نمی دهد، اما سامرز به جای به کارگیری تجزیه و تحلیل اقتصادی، تلاش کرد هوشیاری سیاسی خود را در مورد آنچه که مورد قبول کنگره خواهد بود به نمایش بگذارد و در نتیجه توانست نقش ماهرانه ای را در مورد یک محرک بزرگ تر ایفا کند.

اما این تیم گایتنر، وزیر خزانه داری اوباما است که به نظر می رسد، حتی بیشتر از اوباما، به عنوان کارگردان این حماسه حضور داشته است. در مقابل سامرز، کسی که شیبر از او به عنوان یک اصلاح طلب و انعطاف پذیر یاد می کند، روبین است، کسی که تمایل دارد دیدگاه های خود را در مواجهه با شواهد تغییر دهد، باور ویژه ای دارد که سهامداران بانک های نجات یافته می توانند و باید تعهدات بیشتری به مالیات دهندگان داشته باشند. گایتنر به عنوان یکی از سردمداران تفکرات روبین، وظیفه اصلی خود را بازگرداندن اعتماد به بازار مالی عنوان می کند و انجام هر چیزی که ممکن است تعادل وال استریت را بر هم زند، در ذهن او جایگاهی ندارد.

بنابراین، در حالی که ارائه راه حل نجات از بحران مالی، بدون شک لازم بود، گایتنر با سامرز و حتی اوباما به مخالفت پرداخت و این کار را از طریق سیستم مهندسی نجات که در آن فرض بر آن است که مالیات دهندگان همه خطرات را به عهده بگیرند، پیاده سازی کرد، در این سیستم، معاملات سوداگرانه گلدمن ساکس در مقابل AIG، قرار داده شد و AIG را کاملا تحت فشار قرار دادند تا از کمک مالی دولت بهره مند شده و در سیستم خود برنامه برای تنظیم بازار اوراق مشتقه ارائه کند. البته، هیچ گونه بحثی در این زمینه وجود ندارد که بانکداران عملکرد بدی داشته اند و با قرار دادن اقتصاد در چنین مخمصه ای سبب تضعیف اعتماد مردم شدند.

چگونه گایتنر توانست تسلط کامل بر اوضاع سیاسی را مدیریت کند؟ قسمتی از آن به مهارت خود او در سیاست باز می گردد، حتی زمانی که او نتواند در بحث و گفت وگو برنده شود از روش های دیگر استفاده کرده و در نهایت برنده میدان می شود. او اغلب به سادگی مردم را در انتظار نگاه می دارد، این تاکتیک او در مقابله با رام امانوئل است، چرا که می داند در نهایت توجه همه را به سمت خود جلب می کند. گایتنر با تمایل اوباما برای شکستن بن بست های موجود در روابط بین دستیاران خود روبه رو شد. بنابراین هنگامی که خشم عمومی به وجود آمد و مقابله با آن مقدم بر نجات بانک ها شد، دیوید اکسلرود، رابرت گیبس و رام امانوئل به سمت گایتنر باز گشتند و با او در مورد اینکه بخشی از هزینه های دولت برای نجات بخش بانکداری را سهامداران بانک ها پرداخت کنند، به بحث و گفت وگو پرداختند. گایتنر به سادگی مباحث آنها را رد کرد و با این استدلال فریبنده که در حال حاضر بانک ها باید با توسل به افزایش سرمایه از بازار این هزینه را پرداخت کنند، آنها را منصرف کرد. همانگونه که شیبر نیز با دقت به این مطلب اشاره می کند، این واقعیت را نادیده گرفت که با پیگیری سیاست های حمایتی از بانک ها در دوره بحرانی آنها، دولت ایالات متحده به طور موثر آنها را به ارزش میلیاردها دلار، بیمه کرده است. اما در نهایت این گایتنر بود که برنده شد.

اگر گایتنر را به عنوان طراح طرح های نجات وال استریت بدانیم، اوباما توانمندساز ناسازگاری های منفعل در میان جمهوری خواهان است. شیبر توضیح می دهد که چگونه، جست وجوی انعکاسی اوباما برای یافتن دست های همکاری در حزب جمهوری خواه، برای او به عنوان یک امتیاز محسوب شد. شیبر بیان می کند که در ذهن اوباما «دیدگاه حزبی و پارتیزانی گری» برابر با «کوته نظری» یا حتی «فساد» است و منجر به «ایجاد امتیازات بزرگی قبل از آغاز مذاکره می شود» این عطش اوباما برای پذیرش همکاری با حزب جمهوری خواه «عمیقا گیج کننده» بوده و شاید ناشی از سردرگمی در رویکرد اوباما باشد، «چرخش های حزبی ممکن است به خوبی در خدمت منافع عمومی باشد، در جایی که هیچ راه گریز دیگری وجود نداشته باشد.»

خط مشی فکری اوباما او را به سمت پذیرش دغدغه کسری بودجه گایتنر و پیتر اورسزاگ (رییس دفتر مدیریت و بودجه) و همچنین مخالفت با گفته های سامرز و رومر، که می گفتند در حال حاضر زمان نگرانی در مورد کسری بودجه نیست، سوق داد. در نهایت، اوباما هرگز اذعان نکرد که محرک اصلی برای خروج از بحران اقتصادی، به اندازه کافی بزرگ نبوده است، در حالی که او قبل از تابستان سال ۲۰۱۰ این مساله را به روشنی درک کرده بود.

یک نکته روشن که شیبر در گفته های خود به آن اشاره کرده بود، آن بود که، عملکرد اوباما در سال ۲۰۱۰ در مذاکرات بر سر گسترده تر کردن کاهش مالیات های بوش، کاملا بی منطق بوده است. تیم اقتصادی او، عمیقا نگران این مطلب بود که «رییس جمهور کمرنگ دیده نشود» در مورد این مساله ، آنها حل و فصل قضیه را خود به عهده گرفتند. این حرکت ناشی از نوع تفکرات سیاسی گایتنر و رییس جمهور سابق، کلینتون است که از این طریق توانستند امتیازاتی را در معاملات پایانی از جمهوری خواهان به دست آورند؛ در حالی که اوباما هنوز هم به دنبال سازش است. یکی دیگر از دستاوردهای منفی این دوره آن بود که هیچ پیشرفت واقعی در روند کاهش بدهی صاحبخانه ها به وجود نیامد. در پایان سال ۲۰۱۰، رومر و سامرز در ناامیدی کامل، واشنگتن را ترک کردند. کتاب شیبر و پس از آن، یک مجموعه اتفاقات افسرده کننده، از نحوه تاثیر وال استریت بر دموکرات ها، به آنها اجازه داد تا از پرداخت بهای مناسب به بی نظمی و آشفتگی به وجود آمده شانه خالی کنند، در حالی که این مطلب، فرار موثر از قانون و مقررات بود و باعث شکست اوباما در مقابله با جمهوری خواهان واپس گرا شد. اما چه چیزی جمهوری خواهان را به سمت این واپس گرایی سوق داد؟ روش ها و علل مختلفی برای این واپس گرایی وجود دارد، توماس فرانک در کتابی با عنوان «ترحم بر میلیاردرها» (Pity the Billionaire )و توماس ادسال نیز در کتاب «عصر ریاضت» (The Age of Austerity ) به بررسی این موضوع پرداخته اند.

توماس فرانک بر آنچه می گوید تمرکز کامل دارد، «یک چیز منحصر به فرد در تاریخ جنبش های اجتماعی آمریکا وجود دارد: چرخش عمده به سمت نظریه بازار آزاد، به عنوان پاسخ و راه فرار در شرایط سخت.» این مساله، قابل توجه است. در حالت کلی، در طول سه دهه پیش از بحران مالی، سیاستمداران و سیاست آمریکا به طور فزاینده ای تحت سلطه این ایدئولوژی قرار داشت که به بازار و به ویژه بازارهای مالی باید اجازه جریان آزاد داده شود. اما به دور از درخواست برای بازگشت به مقررات قوی تر و سخت گیرانه تر، بسیاری از رای دهندگان آمریکایی به سمت این دیدگاه متمایل شده اند که بحران، ناشی از مداخله بسیار بیش از حد دولت است و در برابر سیاستمدارانی که با نوع عملکرد خود و سیاست هایی که در پیش گرفته اند باعث گرفتار شدن بیشتر در بحران مالی در وهله اول شده اند، به تظاهرات پرداختند.

اما این اتفاقات چگونه افتاد؟ پاسخ توماس فرانک، همان روش نجاتی بود که انجام گرفته بود. با انجام پیشنهادهای گایتنر – انجام اقدامات راه نجات بانکداران، بدون قضاوت و پیش داوری دولت اوباما، یک ناراحتی و عصیان در افکار عمومی باقی گذاشته است که این حس را به مردم آمریکا القا می کند که این تنها یک راه فرار برای دولت بوده است و باید به آنها حق داد که چنین حسی داشته باشند. گفته های بی ارزش ریک سنتلی در فوریه ۲۰۰۹ نقطه آغازی بر شکست سیاست های نجات بود که در روزهای پایانی دولت بوش تصویب شد (هرچند که عمده رای دهندگان بر این باورند که این مصوبه در زمان اوباما بوده است و در همان زمان اوباما به صورت آهسته شروع به دادن پیشنهادهایی برای نجات به بانک ها کرد که دیگر دیر شده بود. کل اعضای حزب جمهوری خواه و بسیاری از رای دهندگان به این باور رسیده بودند که بحران مالی ۲۰۰۸ بحرانی که در حدود چهارده سال راستگرایان جمهوری خواه کنگره و هشت سال محافظه کاران تندرو را به خود مشغول کرده بود... به دلیل دخالت بیش از حد دولت برای کمک به فقرا و به خصوص غیرسفیدپوستان است. همانطور که فرانک می نویسد:

بازگشت به روال سابق و عدم استفاده از راهکارهای جدید، مقصر اصلی تمامی این پیشامد هاست: دولت و بانک مرکزی فدرال، بانک ها را مجبور به دادن وام های ویژه به تعداد خاصی از وام گیرندگان می کنند و تمام بحران مالی به وجود آمده در نتیجه دخالت دولت بوده است.

پس جناح راست مجددا بر موضع خود به عنوان دشمن «کسب و کار بزرگ» ایستادگی کردند، نه به دلیل مباحث تجاری آن، بلکه به دلیل ناکافی بودن سرمایه. برای درک بهتر این موضوع، مقاله سال ۲۰۰۹ فوربس که توسط پل رایان با عنوان «مرگ بر کسب و کار بزرگ» را یادآور می شویم که در آن مقاله او استدلال می کند، «این به نفع مردم آمریکا است تا نوآوران، کارآفرینان و صاحبان کسب و کار کوچک به ایستادگی روی موضع خود ادامه دهند و آنها هستند که می توانند آمریکا را از این وضعیت نجات دهند.»

اما چرا جناح راست وظیفه خود را بسیار بهتر از اوباما انجام دادند؟ ما قبلا هم بخشی از پاسخ را داده ایم: به طور کلی دموکرات ها و به طور خاص اوباما، بیش از اندازه نزدیک به وال استریت بودند تا بتوانند برای مقابله موثر با بحرانی که وال استریت مسبب اصلی آن بوده است، کاری بکنند. فرانک همچنین به این نکته مهم اشاره می کند که: در اوضاع سیاسی اخیر، جهل و بی خبری، از قدرت بسیار بالایی برخوردار بود. شما ممکن است فکر کنید که چگونه جهان فکری، این حق را برای خود ایجاد کرده است که به نوعی با کمک گرفتن از واقعیت های جایگزین، از هرگونه شواهدی که بتواند و ممکن باشد برای ایمان به شگفتی های بازار آزاد و مضرات دخالت دولت و تقابل آن با پذیرش مسوولیت اوضاع اقتصادی، استفاده کند و این مساله در واقع ویران کردن و انتقام گیری از سیاست گذاران و تصمیم گیرندگان واقعی است. با این حال، این موضوعات در چنین شرایط سیاسی، منجر به اتحاد هرچه بیشتر جمهوری خواهان شده و به آنها اطمینان داده که دموکرات ها ضعیف شده اند و در حال فروپاشی هستند.

با این وضعیت در شرایط کنونی، اتحاد واقعی جمهوری خواهان چگونه و از کجا شکل می گیرد؟ فرانک این مطلب را به طور کامل توضیح نداده است، اما یک نظریه بسیار خوب با تکیه بر دیدگاه عصر ریاضت اقتصادی توماس ادسال در این مورد وجود دارد. نکته عجیبی که در اینجا وجود دارد این است که خود ادسال در چنین شرایطی این نظریه را لازم الاجرا نمی داند.

ادسال در ابتدای پایان نامه خود به این نکته اشاره می کند که کمبود منابع که ریشه اصلی جنگ های جدید سیاسی است، باعث شده است تا به دوره جدیدی از سیاست های خشن وارد شویم. به دلیل کاهش منابع اقتصادی و همچنین افزایش کسری بودجه، برآورده شدن نیازهای دو حزب سیاسی در یک زمان واحد، امری غیرممکن به نظر می رسد.

دو حزب اصلی سیاسی، برای حفاظت از منافع خود که در پایگاه های مربوطه جریان دارد، در مبارزه مرگ باری شرکت کرده اند که هر کدام در تلاش برای مصادره منابع طرف دیگر هستند. در آینده شاهد اجرای قوانینی شبیه آنچه که به آن قانون جنگل می گویند، در جوامع بشری خواهیم بود.

با این حال، بسیاری از شواهدی که ادسال در پایان نامه خود مورد استفاده قرار داده است، شامل اشاره به عواقب ناشی از بحران اقتصادی است که البته همه آنها مربوط به بحران کمبود منابع نیست، بلکه بحران ناشی از سیاست های مالی غلط و اوضاع کلان اقتصادی است. دقیقا چرا باید چنین «مبارزه مرگ باری» برای منابع در اقتصاد ایالات متحده وجود داشته باشد در جایی که با توجه به برآوردهای دفتر بودجه کنگره آمریکا، این اقتصاد اگر تنها کارگران بیکار و دیگر منابع استفاده نشده را به کار گیرد، توانایی تولید اضافی کالا و خدمات به ارزش۹۰۰ میلیارد دلار در حال حاضر را دارد . چرا باید یک کشمکش تلخ بر سر بودجه وجود داشته باشد؛ در حالی که دولت ایالات متحده، با وجود این که با کسری بزرگ مواجه است، قادر به قرض گرفتن در پایین ترین نرخ بهره است؟

حقیقت این است که تاکید ادسال بر ریاضت اقتصادی به دنبال نتایج آن ایجاد می شود و حال آنکه ما در پی علل تلخی سیاست های خود هستیم. ما با یک اقتصاد افسرده در بخش های بزرگ روبه رو هستیم به دلیل اینکه جمهوری خواهان تقریبا همه ابتکارات طراحی شده توسط اوباما برای ایجاد موقعیت شغلی جدید را مسدود کرده اند، حتی از تایید نامزدهای اوباما برای احراز پست هیات مدیره فدرال رزرو نیز امتناع ورزیده اند. ما با یک چالش بزرگ در بحث کسری بودجه روبه رو هستیم، نه به خاطر اینکه کسری بودجه می تواند سبب ایجاد مشکلات دیگر شود، بلکه به این دلیل که محافظه کاران از این طریق یک راه مفید برای حمله به برنامه های اجتماعی پیدا کرده اند. بنابراین این سیاست تلخ تر، از کجا پدید آمده است؟ ادسال خود به ارائه پاسخ های بیشتر می پردازد: در واقع آنچه که او به تصویر می کشد، حزب جمهوری خواهی است که رادیکالیزه شده است اما نه به وسیله مبارزه بر سر منابع، بلکه به خاطر ترس از دست دادن کنترل سیاسی خود در اثر تغییر رفتار ملت. قابل توجه ترین قسمت از عصر ریاضت اقتصادی، حداقل در چشم خوانندگان، فصلی است که به صورت گمراه کننده ای با عنوان «اقتصاد مهاجرت» نامگذاری شده است. این فصل در واقع نمی تواند مطالب عمده ای را در مورد اقتصاد مهاجرت بیان کند، آنچه در آن مطرح می شود، سندی است که بیان می کند که تا چه حد مهاجران و فرزندان آنها، به معنای واقعی کلمه، چهره رای دهندگان آمریکایی را تغییر داده اند.

همانطور که ادسال نیز تصدیق می کند، این تغییر چهره رای دهندگان اثر زیادی بر رادیکالیزه شدن اGOP یکی از مهم ترین انجمن های سیاسی جمهوری خواهان در ایالات متحده آمریکا می باشد دارد.

در حال حاضر، GOP برای دادن پاسخی مناسب به تغییرات کنونی می تواند به طور اساسی تلاش خود را برای حضور موثرتر و پررنگ تر در جمع سفید پوستان به کار گیرد. ادسال می نویسد: این که GOP بتواند همچنان به عنوان برنده در جمع سفید پوستان حضور داشته باشد، با وجود قدرت رو به رشد رای اقلیت، بیشتر شبیه یک قمار است و این به آن معناست که یک استراتژی افراطی و بدون دخالت عوامل بازدارنده، برای مواجهه همه جانبه با اوضاع کنونی، از سیاست های مهاجرتی گرفته تا سیاست های مربوط به مالیات و محرک اقتصادی برای جذب رای اقلیت، مورد نیاز است.

اثر قریب الوقوع این رویارویی تلخ، می تواند منجر به فلج شدن سیاست های اقتصادی در مواقع بحرانی باشد. ممکن است اوباما در چند ماه اول کار خود، فرصت هایی را پیش روی خود داشته، اما همانطور که شیبر نشان می دهد، این فرصت ها از دست رفته است و شانس کمی برای انجام دادن واکنش های موثر وجود دارد، بنابراین رکود همچنان ادامه دارد. همان گونه که توماس مان و نورمن اورنستین در عنوان کتاب جدید خود نوشته اند، «اوضاع حتی از آنچه به نظر می رسد هم بدتر است.» استدلال آنها نشان می دهد که کنگره و در واقع کل سیستم سیاسی آمریکا نزدیک به فروپاشی کامل سازمانی است. ما وارد شکل جدیدی از سیاست «گروگان گرفتن» شده ایم، این سیاست ها به ما می گویند، تجسم ما از سقف بدهی ها به هیچ وجه نباید محدود به میزان آنها در ۲۰۱۱ باشد. آنها همچنین با قوت تمام نشان می دهند که شکست مداوم سیاست های اقتصاد کلان، ممکن است تنها در مرحله آغاز به کار آنها باشد.

این مساله قابل توجه است که افسردگی های موجود در این کتاب، به طور ویژه ای، منشا آن را نشان می دهد. مان و اورنستین عمیقا مورد احترام علمای کنگره هستند و به نظر می رسد کتاب آنها اولویت اول برای هر دو حزب واشنگتن در جهت تجسم آنها از آینده است. مان در موسسه لیبرال بروکینز فعالیت دارد و اورنستین در رده فکری محافظه کاران آمریکایی است.آنها بیان می کنند: چیزی که این کشور با آن مواجه است این است که در حالت انتزاعی، مشکل حزبی گرایی یا تعصبات حزبی نیست، بلکه مشکل، وجود حالت تک حزبی است.

با این حال ممکن است رسانه های سنتی و تحلیلگران بی طرف، اذعان داشته باشند که یکی از دو حزب عمده یعنی حزب جمهوری خواه، خصوصا در چند سال اخیر تبدیل شده است به یک شورشی مطرود؛ دارای ایدئولوژی افراطی؛ حامی سیاست های اقتصادی و اجتماعی موروثی و تحقیر آمیز؛ افرادی متکبر و سازش ناپذیر؛ به دور از درک متعارف از حقایق، شواهد و علم؛ و بی اعتنا به مشروعیت مخالفان سیاسی خود. هنگامی که یک حزب به این شکل از هسته اصلی سیاست های ایالات متحده فاصله می گیرد، بسیار دشوار است که بتواند سیاست هایی پاسخگو و مناسب برای مهم ترین چالش های کشور

را به اجرا درآورد.

با تمام این تفاسیر نمی توان امید داشت که آنها بتوانند به طور گسترده به شرایط آرمانی گذشته خود دست پیدا کنند. شخص رییس جمهور اوباما نیز به دلیل اتخاذ تصمیمات نادرست در اثر داشتن مشاوران ناکارآمد متحمل سرزنش هایی شده است و مسلما بهترین شانس خود را برای بهبود اوضاع اقتصادی در سراسر کشور از دست داده است (بیان این مطلب صرفا جهت روشن تر شدن موضوع است و به هیچ عنوان نشان نمی دهد که ممکن است میت رامنی بتواند به شکل بهتری عمل کند. در مقابل، رامنی عمیقا متعهد به برداشت نادرست جمهوری خواهان از آن چیزی است که به طور واقعی سبب بروز بیماری در اقتصاد ما شده است و همه اینها نشانگر این است که اگر او برنده این مبارزه انتخاباتی شود، اوضاع در شرایطی بسیار بسیار بدتر از وضع کنونی قرار خواهد گرفت). اما در نهایت مشکل اساسی، در مورد شخصیت یا رهبری فردی نیست، بلکه بحث اصلی در مورد مصالح و منافع این کشور به عنوان یک کل است. مشکل عمده و چالش اساسی که آمریکا با آن مواجه است، فقط اقتصاد نیست، بلکه توانایی آن در نحوه عملکرد به عنوان یک کشور دموکراتیک است و دانستن اینکه کی و چگونه بتوانند این مساله مهم را حل کنند بسیار دور از ذهن خواهد بود.
        
    
    
            منبع: The New York Review of Books
نویسندگان: پائول کروگمن و روبین ولز
مترجم: حامد بهشتی     
            روزنامه دنیای اقتصاد ( www.donya e eqtesad.com )
1391/7/23